محرم امسال ما...
از قبل از اومدن تاسوعا و عاشورای حسینی خودت حسین حسین می کردی و سینه میزدی، منم که دلم لک زده بود برای شرکت در مراسم و رفتن به مسجد، غافل از اینکه چه چیزی در انتظار ماست... مرتب حدس می زدم که بابامحسن بخواد بره شمال و بخواد این روزهای عزیز و تو زادگاهش باشه، منم میخواستم به همراه تو باشم و حسابی عزاداری کنیم... جمعه که روز علی اصغر بود نبردمت که سرما نخوری، در اصل دوست داشتم با خاله منا بریم برای عکاسی و از اونجاییکه روز قبلش تو پارک سر نداشتن مجوز حالمون کمی گرفته شده بود منصرف شدیم... از 1 شنبه حالت بد شد، اولش با تب شروع شد... روز قبلش مهدی دوستت اومد خونمون بازی کرد، گویا از مهدی خروسک گرفتی، راه سینه ت بسته شد، نفست به شماره در اومد، ...
نویسنده :
ندا
21:31







